فریادهایی که پشت دیوارهای «خانه» خفه شدند؛ روایت دو خواهر سنندجی از روزها اسارت در کابوس خشونت

داستان تلخ دو دختر هفت و پانزده ساله در سنندج، پرده از حقیقتی هولناک برمی‌دارد؛ جایی که خانه به جای پناهگاه، به مسلخِ کودکی و رویاهایشان تبدیل شده بود. این روایتِ تکان‌دهنده از روزها سکوت، ترس و تنهایی، یادآور این واقعیت است که گاهی میان فاجعه و نجات، تنها به اندازه شکستن سکوتِ یک همسایه یا یک شهروند مسئول فاصله است؛ صدایی که سرانجام قفل درهای این کابوس را شکست.

بعضی فریادها...
هرگز به خیابان نمی‌رسند.
پشت دیوارها می‌مانند...
پشت پنجره‌های بسته...
و در خانه‌ای که قرار بوده امن‌ترین جای دنیا باشد.
در سنندج...
دو دختر...
یکی هفت ساله...
و دیگری پانزده ساله...
سال‌ها زندگی کردند،
بی‌آنکه کسی بداند پشت آن درهای بسته چه می‌گذرد.
نه صدای خنده‌ای بود...
نه نشانی از کودکی...
نه رؤیایی برای فردا.
فقط ترس بود...و انتظارِ تمام شدن یک روز دیگر.

برای بسیاری از ما،
خانه یعنی آرامش.
یعنی جایی برای پناه بردن از جهان.
اما برای این دو کودک...
خانه،
خودِ کابوس بود.
جایی که دیوارهایش شاهد اشک‌هایی بودند که کسی نمی‌دید.
و شب‌هایش،
صدای گریه‌هایی را در خود پنهان می‌کرد که کسی نمی‌شنید.
روزها گذشت.
هفته‌ها گذشت.
سال‌ها گذشت.

و کودکی...
آرام‌آرام زیر سایه خشونت فراموش شد.
آن‌ها بازی نکردند...
آن‌گونه که باید نخندیدند...
و فرصت نکردند کودکی کنند.
تنها تلاش می‌کردند دوام بیاورند.
فقط یک روز دیگر...
و یک روز دیگر...
و یک روز دیگر.
اما هیچ دیواری آن‌قدر بلند نیست که حقیقت را برای همیشه پنهان کند.
روزی رسید که صدایی از پشت آن دیوارها شنیده شد.
صدایی که از رنج می‌آمد.
از استیصال.
از سال‌ها سکوت.
و این بار...
کسی بی‌تفاوت از کنار آن عبور نکرد.

یک گزارش.
یک تصمیم برای سکوت نکردن.
و ناگهان...
درهای خانه‌ای گشوده شد که سال‌ها راز تلخی را در خود پنهان کرده بود.
وقتی نیروهای امدادی و مسئولان وارد شدند،
آنچه دیدند فقط یک پرونده نبود.
فقط چند صفحه گزارش نبود.
بلکه بخشی از کودکیِ ازدست‌رفته دو انسان بود.
دو کودکی که باید عشق می‌دیدند...
اما رنج دیده بودند.
باید امنیت را تجربه می‌کردند...

اما با ترس زندگی کرده بودند.

امروز این دو دختر نجات یافته‌اند.
اما حقیقتی تلخ همچنان باقی است.
هیچ حکمی...
هیچ بازداشتی...
و هیچ مجازاتی...
سال‌هایی را که از کودکی آن‌ها گرفته شد، بازنمی‌گرداند.

این روایت فقط درباره دو دختر در سنندج نیست.
این روایت درباره همه کودکانی است که شاید همین حالا...
پشت دیواری دیگر...
پشت دری دیگر...
در سکوت رنج می‌کشند.
کودکانی که منتظرند کسی صدایشان را بشنود.
منتظرند کسی بپرسد:
«حالت خوب است؟»
گاهی میان یک فاجعه...
و یک نجات...
فقط یک نفر فاصله است.
یک همسایه.
یک شاهد.
یک انسان مسئول.
کسی که می‌شنود...
می‌بیند...
و سکوت نمی‌کند.

فریاد کودکان را جدی بگیریم...
چون بعضی صداها...اگر شنیده نشوند، شاید دیگر هرگز تکرار نشوند.

کد مطلب 2796107

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha